تبليغاتX
اینجا مرکز تاریخ است -
"The future belongs to the nation who appreciates her past"

خلاصه اي از زندگي كوروش كبير موسس سلسله مقتدر هخامنشي

 
كوروش بزرگ چگونه بوجود آمد :

(آستياژ) پادشاه ماد كه پايتختش شهر اكباتان (همدان) بود بعد از اينكه دختر جوانش موسوم به (ماندان) را به يكي از امراي پارس به اسم (كمبوجيه) داد خوابي عجيب ديد. استياژ پادشاه ماد خواب ديد كه از بطن دخترش ماندان كه او را به عقد و ازدواج كمبوجيه امير پارس درآورده بود يك درخت انگور روييد و ساقه هاي آن درخت از هشت جهت به حركت درامد و نه فقط تمام شهر همدان و كشور ماد را پوشانيد بلكه در مدت بسيار كوتاهي تمام جهان از ساقه ها و برگهاي آن درخت انگور پوشيده شد و هر قدر استياژ جستجو كرد كه پايتخت خود همدان و كشورش ماد را پيدا كند نيافت و انگاه صداي شيپور پاسبان عبور و مرور وي را از خواب بيدار كرد/ چون در شش قرن قبل از ميلاد مسيح در شهر همدان در چهارراه ها مامور عبور و مرور مي ايستاد و به وسيله شيپور به  سواران و ارابه ها و پيادگان راه ميداد كه از یک خيابان به خيابان ديگر بروند.

تصویری از کوروش بزرگ


استياژ كه در كتيبه هاي به دست آمده از بابل اسمش را به شكل ( ايشتوويگو) نوشته اند بعد از بيدار شدن از خواب به فكر فرو رفت و كساني را كه در تعبير خواب بصيرت داشتند احضار نمود و خواب خود را براي آنها بيان كرد و خواست كه آن خواب را تعبير نمايند. معبرين بعد از مباحثه و مشورت خواب پادشاه را اينطور تعبير كردند كه از دختر او پسري بوجود خواهد امد كه كشور ماد و ساير كشورها را تسخير خواهد كرد و سلطنت ماد منقرض خواهد شد.
استياژ تصميم گرفت همين كه دخترش ماندان وضع حمل كرد اگر پسر زاييد آن طفل را به هلاكت برساند تا اينكه به سن رشد نرسد و دودمان سلطنتي ماد را منقرض ننمايد. بعد از چند ماه ماندان دختر پادشاه ماد و زوجه كمبوجيه پسري زاييد و به حكم پادشاه آن پسر را از ماندان گرفتند و شاه آن طفل را به يكي از نديمان خود به اسم ( هارپاگوس) سپرد و گفت او را به قتل برساند.هارپاگوس كودك را نزد يك مرد شبان گاوچران به اسم ( ميت ري داتس) برد و به او گفت اين نوزاد را به صحرا ببر و در جايي بگذار كه جانوران درنده  در انجا فراوان باشند تا اينكه طفل را بخورند و معدوم كنند.
از قضا در همان روز زن ميت ري داتس وضع حمل كرد و پسري مرده زاييد و مرد گاو چران به پيشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن كودك مرده كرد و ان جسد كوچك را به صحرا برد و در محلي كه جانوران درنده  بودند قرار داد و جانوران جسد طفل را خوردند ولي لباسش به جا ماند و هارپاگوس نديم پادشاه بعد از ديدن لباس يقين حاصل كرد كه جانوران درنده پسر ماندان را خورده اند و به شاه گزارش داد كه طفل از بين رفت. اين خلاصه روايت مربوط به تولد كوروش كبير است كه هرودوت  مورخ يوناني نقل ميكند.
كتزياس پزشك و مورخ معروف و گزنفون مورخ و سردار جنگي مشهور در يونان نوشته اند: كوروش زود رشد كرد و وقتي به سن پانزده سالگي رسيد اندامش شبيه به جوانان نوزده  بيست ساله بود و به همين جهت قبل از وصول به سن سربازي داوطلبانه وارد خدمت ارتش شد و او را به خدمت پذيرفتند. كوروش بعد از اينكه وارد ارتش شد تحت تربيت قرار گرفت و سواري و شمشيرزدن و پرتاب كردن زوبين و تيراندازي و نيزه بازي و پرتاب كردن سنگ را فرا گرفت. فرماندهان ارتش او را طوري مستعد ديدند كه سرباز جوان پنجداك يعني فرمانده يك جوخه پنج نفري و آنگاه دكاداك يعني فرمانده يك جوخه ده نفري و سپس لوشاك يعني فرمانده نيم گروهان امروزي يعني پنجاه نفر گرديد و او را به كاخ سلطنتي استياژ منتقل كردند يعني جزو نگهبانهاي مخصوص پادشاه ماد شد.

اگر راجع به زندگينامه كوروش بزرگ بخواهيم بنويسيم و روايات و گفته هاي مورخان ايراني و يوناني را به رشته تحرير در بياريم چند جلد كتاب ميشود. ولي در اينجا بصورت خيلي خلاصه و اجمال به سرگذشت كوروش بزرگ مي پردازيم.


آرامگاه كوروش كبير - 1935 ميلادي - نشاني از رويش درخت در سقف آرامگاه
عكس از "اشميت"

 

بعد از اينكه نينوا پايتخت آشور ويران شد/ ديگر يك قدرت مركزي در آشور وجود نداشت كه ايران را مورد تاخت و تاز قرار دهد ولي گاهي بعضي از افراد آشوري به خاك ايران حمله ور ميشدند و از جمله عده اي از آشوريها در منطقه اي كه امروز به اسم كرمانشاه خوانده ميشود مبادرت به دستبرد ميكردند و كوروش كه آن موقع در ارتش استياژ شاه  ماد بود و فرمانده يك لوش يعني پنجاه سرباز را داشت مامور قلع و قمع آنان شد و ماموريت خود را به اتمام رسانيد و مردان آشوري دستگير شدند و پنجداكها يعني به اصطلاح امروز سرجوخه ها ميخواستند سر اسيران را از بدن جدا نمايند و به همدان ببرند ولي كوروش مانع شد. كوروش گفت اينها اسير هستند و اسير را نبايد به قتل رسانيد و اگر ما اسيران را به قتل برسانيم چه تفاوت بين ما و آشوريان است كه اسيران را به قتل ميرسانند يا كور ميكنند؟؟
هر زمان كه قشون كشي بود استياژ از قشون سان ميديد / ارتش به فرماندهي هارپاگوس در يك جلگه وسيع و مسطح صف بست و افسران مقابل واحهاي خود قرار گرفتند و از جمله كوروش كه فرمانده ي گروهان بود مقابل گروهان خويش ايستاد. استياژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهاي قشون عبور ميكرد و هارپاگوس فرمانده قشون در قفاي او مي آمد و فرماندهان واحدها را نام ميبرد تا اينكه به كوروش رسيد.


قبل از اينكه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهاي استياژ بصورت كوروش دوخته شد و عنان اسب را كشيد. استياژ بدون پلك زدن كوروش را مي نگريست و افسر جوان هم چشم از پادشاه بر نميداشت/ ولي نه از روي خيرگي بلكه براي اطاعت از آيين سربازي / زيرا مقرر بود كه فرمانده كل يا افسر مافوق يك افسر مادون يا يك سرباز را مينگرد افسر مادون يا سرباز هم بايد چشم به چشم فرمانده بدوزد.
استياژ پرسيد اي جوان اسم تو چيست؟ فرمانده گروهان جواب داد پادشاها اسمم كوروش است. استياژ پرسيد پدرت كيست؟ افسر جوان گفت پادشاها همه ميگويند كه من پدر خود را نميشناسم. كوروش كه ميدانست اگر هويت واقعي خود را بروز بدهد كشته خواهد شد جوابي داد كه دروغ نبود. استياژ خطاب به فرمانده ارتش گفت: هارپاگوس اين جوان طوري به كمبوجيه شبيه است كه من وقتي او را ديدم به خود گفتم كه پسر كمبوجيه است يا برادرش.بعد پادشاه ماد از كوروش پرسيد كه آيا تو با كمبوجيه داماد من نسبتي داري؟ ?وروش گفت پادشاها من هرگز او را نديدم. اين جواب هم راست بود و كوروش هيچگاه پدر خود را نديده بود.
بصورت خلاصه استياژ به اين مسئله شك برد و  به هارپاگوس ماموريت داد كه بفهمد پدر كوروش كيست / هارپاگوس كوروش را به كاخ فراخواند و متوجه شد او همان پسر ماندان دختر استياژ و همسر كمبوجيه امير پارس است كه براي نابودي او را ميت ري داتس داده بود. هارپاگوتس ميدانست اگر پادشاه ماد مطلع شود كه كوروش نوه خود اوست به خاطر اهمال خود هارپاگوس را به قتل ميرساند به همين علت كوروش را به همراه دو افسر ديگر بعنوان طلايه دار به فارس فرستاد. و كوروش بعنوان افسر طلايه دار پادشاه ماد پيش كمبوجيه پدرش رفت . از ان طرف هم استياژ متوجه رفتن كوروش گرديد و متوجه شد كه كوروش نوه خود اوست و به همين مناسبت پسر هارپاگوس بنام كدن را بطرز فجيعي به قتل رساند .
كوروش به همراه پدرش سه سال با استياژ جنگيد.


در خصوص وقايع جنگ سه ساله كوروش بزرگ با استياژ اطلاعات درست و كاملي وجود دارد كه راجع  به سازمان قشون او و شماره افسران و سربازان و پزشكان و دامپزشكان و طباخان است. در آغاز جنگ كوروش سي هزار و سيصد و سي و سه نفر سرباز داشته / كه در آن ارتش بيست پزشك و ده دامپزشك به كار اشتغال داشتند و فزوني شمار پزشكان نسبت به دامپزشكان نشان ميدهد كه كوروش براي جان سربازان پيش از دواب قايل به ارزش بوده است.
نكته اي كه بايد ذكر شود اينكه در ارتش كوروش در پايان جنگ سه ساله با استياژ مقرراتي جالب توجه براي بهداشت وجود داشته كه حتي امروز هم كه قرن بيست و يكم ميلادي است توليد تحسين و حيرت ميكند و آن اينكه هنگام مسافرت / سربازان كوروش آب را مي جوشانيدند و  بعد از اينكه خنك ميشد در قمقمه هاي خود ميريختند و مي نوشيدند و معلوم ميشود كه اين رسم آن موقع در فارس متداول بوده / چون بعيد است كه خود كوروش كه آن موقع هنوز در عنفوان بود به راز جوشانيدن آب پي برده باشد.

قلمرو ایران در زمان کوروش بزرگ _ تقریباً قسمت بیشتر آسیا به همراه قسمتهایی از قاره آفریقا و اروپا در قلمرو پادشاه قدرتمند ایران بوده اند که در زمان داریوش بزرگ (مقتدرترین شاهنشاه تاریخ باستان جهان) این قلمرو به اوج وسعت خود می رسد، بطوریکه 28 کشور تحت سلطه شاهنشاهی ایران بوده است.

 

عاقبت كوروش بزرگ استياژ را بكلي شكست داد و وارد شهر اكباتان گرديد . خود كوروش ميگويد : وقتي استياژ بر اثر محاصره شدن مجبور گرديد تسليم شود من سپردم كه با وي به احترام رفتار كنند زيرا عقيده دارم كه با هر پادشاه بايد به احترام رفتار كنند و از آن گذشته استياژ جد مادري من بود و هر گاه نسبت به او بي احترامي ميكردند به منزله توهين نسبت به من محسوب ميگرديد.هنگامي كه وارد كاخ استياژ شدم دختري كه يك دسته گل سرخ معطر در دست داشت به استقبال من آمد و آن دسته گل را به من داد و گفت به خانه ما خوش آمدی...
گفتم اي دختر تو كيستي؟ او گفت من دختر استياژ هستم. پرسيدم آيا خواهرت ماندان را ميشناسي؟ او گفت چگونه ممكن است كه من خواهر بزرگم ماندان را كه همسر كمبوجيه بود نشناسم و آيا راست است كه كمبوجيه در جنگ كشته شده؟   گفتم بلي اي دختر پدر من كمبوجيه سال گذشته در جنگ با پدر تو كشته شد. بعد از او پرسيدم اسم تو چيست؟
او جواب داد نام من (( امي تيس)) است. گفتم : هم اسم تو گل سرخ است و هم برايم گل سرخ آوردی
امي تيس بقول خود كوروش همسر او و ملكه ايران شد . او دختري بسيار زيبا و با نشاط بود. واضح است كه امي تيس دختر كوچك استياژ خاله كوروش بود و پادشاه ايران با خاله خود ازدواج كرد ولي در آن موقع اين ازدواج مشروع و قانوني به شمار ميرفت(مراجعه كنيد به كتاب بررسي آيين زردشتيان نوشته مري بويس) و كوروش مبادرت به كار خلافي نكرد... در توضيح بيشتر علت ازدواج كوروش كبير با خاله خود (امي تيس) بايد گفت در آن زمان در آيين زرتشت(زردشت) ازدواج با محارم امري خلاف به شمار نمي رفته است و اين امر اقدامي مشروع به حساب مي آمده است.

كوروش از زماني كه پادشاه ماد و پارس يعني پادشاه ايران شد با همه سر صلح داشت و مي خواست با تمام ملل جهان با مسالمت زيست نمايد و همزيستي مسالمت اميز را اول مرتبه كوروش در جهان متداول كرد و بدان عمل نمود . كوروش بعد از اينكه پادشاه ايران شد مبادرت به ساختن اولين شهر نمونه كرد كه بعد شهرهاي ديگر ايران/ همچنان در دوره سلطنت كوروش از روي ان شهر نمونه ساخته شد. شهر نمونه مزبور كه اينك خرابه هايش نزديك قريه اي به اسم مشهد مرغاب در فارس است به اسم  پازارگادس خوانده ميشد كه امروز بيشتر انرا پاسارگاد ميگويند. خرابه هاي شهر پاسارگاد امروزه  دو كيلومتر و نيم طول و هفتصد متر و در بعضي نقاط هشتصد متر عرض دارد/ ولي اين خرابه ها بازمانده تمام شهر پاسارگاد نيست بلكه فقط بازمانده كاخ سلطنتي ميباشد و شهر پاسارگاد خيلي بيش از اين وسعت داشته است و تنها قسمت وسيع شهر به مناسبت اينكه با مصالح درجه يك و بخصوص سنگ ساخته نميشد از بين رفته ولي خرابه هاي سلطنتي باقي مانده است. مهندسين و معماران ايراني كه نقشه ان شهر را كشيدند شهري بوجود اوردند كه از لوله هاي گاز و كابل جريان برق و تلفن گذشته / فرقي با شهرهاي جديد ندارد. چون در ان شهر جريان اب لوله بود و مجراي فاضلاب اب هم وجود داشت و در ان موقع در هيچ يك از نقاط اروپا شهري نبود كه اب لوله و مجراي فاضلاب داشته باشد.


آرامگاه كمبوجيه پسر و جانشین بزرگ کوروش هخامنشی  (كمبوجيه هم نام پدر و هم نام پسر كوروش كبير بوده است)

 

از اين قسمت از زبان خود کوروش بزرگ مي نويسم: { من بعد از اينكه به سلطنت رسيدم متوجه شدم كه در اديان گوناگون مبدا يكي است و تمام اقوام دنيا يك چيز را مي پرستند و فقط الفاظ و وسائل رسيدن به مبدا بين انها فرق ميكند. من چون فهميدم كه در تمام اديان مبدا يكي است / متوجه شدم كه مخالفت كردن با دين اقوامي كه دين انها غير از دين من است لجاجت مي باشد و دور از صلاح سلطنت است. من متوجه شدم كه اگر اقوام را ازاد بگذارم كه دين خود را بپرستند و همانطور كه به دين خود احترام ميگذارم به دين انها احترام بگذارم يكي از علل بزرگ عدم رضايت ها و شورش ها از بين خواهد رفت.
بعضي از موبدان دين من/ روش مرا نمي پسنديدند و مرا مورد نكوهش قرار ميدادند كه چرا به اديان اقوام ديگر احترام ميگذارم ولي من چون مي دانستم عملم مقرون به صلاح است به ايراد انها اعتنا نمي كردم و نتيجه عمل نشان داد كه من درست فهميده بودم / زيرا از روزي كه من اقوام را ازاد گذاشتم كه دين خود را بپرستند و به انها ثابت كردم كه به دينشان احترام ميگذارم / هرگز در كشور وسيع من اتفاق نيفتاد كه شورش و طغياني بروز كند كه ناشي از ديانت باشد و اكنون در كشور من كه يك سر ان سند ( يعني هندوستان ) و يك سر ديگرش يونك ميباشد / يك نوع دين وجود دارد و هر گروه از مردم يك دين را مي پرستند و من همه انها را به يك چشم نگاه ميكنم و براي هيچ يك از انها از لحاظ مذهبي قائل به رجحان نيستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 4:41  توسط البرز الهامیان |